سفارش تبلیغ
صبا

یارَبَّ الحُسَینِ ، بِحَقِّ الحُسَینِ ، اشفِ صَدرَالحُسَینِ ، بظُهورِالحُجَّة

دست همه درد نکنه فکر نمی کردم اینقدر مورد توجه قرار بگیرد برای همین زود قسمت دوم را گذاشتم روی دیوانگان کلیک کنیددیوانگان

برچسب‌ها: قدیمی

+ تاریخ یکشنبه 89/5/24ساعت 11:56 صبح نویسنده پارمیدا | نظر

این قصه خیلی قدیمی و شاید هم بچه گانه باشد اما یک جورایی حکایت خودمانه  بخوانید هم شاد می شوید هم به حرف من میرسید اولین روزه امسالتونم قبول  روی دیوانگان کلیک کنید و داستان و بخونید قسمت اولشودیوانگان

برچسب‌ها: قدیمی

+ تاریخ پنج شنبه 89/5/21ساعت 5:25 صبح نویسنده پارمیدا | نظر

 

اول مطلب ادب حکم میکند به خوانندگان عزیز چه آنهایی که مطالب را میخوانند و نظر نمی دهند چه آنهایی که مطالب را می خوانند و نظر میدهند سلام کنم پس سلام چند وقتی بود مطالب وبلاگ را حول روانشناسی می گرداندم اما امروز تصمیم گرفتم یک نقد یا شاید بتوان گفت حرفهای دلم را راجع به بعضی از داستان هایی که خوانده ام بنویسم  نمی دانم از کجا شروع کنم اما بهتر است از ابتای آشنایی خود با کتاب های رمان بگویم پس  مطلب را از همین جا شروع می کنم

در زمان کودکی مثل همه بچه های دیگر با کتاب داستان های کودکانه شروع کردم از همان هایی که در جنگل ها اتفاق می افتاد گه همیشه شیر نر سلطان بود و خرگوش همیشه باهوش ، جغد دانا بود و خرس عاشق عسل بگذریم در همین داستانها یک سوال  پنهانی وجود دارد  وآن اینکه در عالم واقعی این شیر ماده است که شکار میکند و شیر نر لطف کرده ودست رنج شیر ماده را میخورد پس چرا سلطان جنگل است یعنی در عالم کودکی هم باید مرد سالاری باشد (به من نگید فیمینیسم راسته به خدا دروغ ندارم بگم) دوران نوجوانی را  با داستان های ژول ورن و روبرت جورج ولز به پایان رساندم (خدایش داستان بود مخصوصا مرد نامریی و ناخدای پانزده ساله یادش به خیر)خلاصه گذشت تا با شاهکار محمود دولت آبادی آشنا شدم یعنی کلیدر واقعا رمانی برای خوش با تمام شخصیت ها زندگی کردم تا آن حد که بعد از اتمام داستان دنیای واقعی تا چند روزی برایم غریب بود و دوست داشتم در رمان باقی بمانم این هم بگذشت تا نوبت رسید به رمان های آگاتا کریستی (خالق پوآرو و خانم مارپل ) که بسیار عمیق بود و تا صفحات  پایانی رمان امکان حدس قاتل کار مشکلی بود سر آرتور کانان دویل (خالق شرلوک هولمز) و رمان های استفانی باند در حال و هوای این داستانهای جنایی بودم  و می خندیدم به دختران دیگر فامیل که وقت خود را با داستان های عاشقانه وطنی تلف میکنند تا آن که دست روزگار  مرا هم که هیچ رقمه حاظر به خواندن این قسم رمان ها نبودم وادار به خواندن این رمان ها کرد تا به حال چندین رما ن از این نمونه خوانده ام و نتایج جالبی به دست آورده ام که اصل این همه پر گویی و مقدمه چینی این بود که این نتایج را بگوییم ( اما نتایج تماما نظر شخصی خودم میباشد و اصلا قصد توهین یا القا آن را به شما ندارم ) 1. در بیشتر این رمان ها شخصیت اول  دختر و پسر عاشقی است  که یکی از آنها نه پدر دارد نه مادر و قیمی دارد که ازاین شخصیت داستان حمایت مالی و عاطفی میکند  تقریبا مانند بابا لنگ دراز 2. پسر و دختر کل این رمان ها زیبا و دوست داشتنی هستند و دختر رمان شیطنت خاصی دارد که پسر عاشق را شیفته خود میکند و اما پسر عاشق زیبا وتا حدودی با غیرت وخشن از نوع دوست داشتنی 3. عاشقان این قسم داستان ها بسیار بلا میکشند تا عشق خود را بدست آورند اما عاشقان دل سوخته و واقعی هستند 4. دختر رمان ما خواستگاران زیادی دارد که دربین آنها خواستگار سمجی دارد که خود این دختر اسباب ازدواج خواستگار لجوج را با شخص دیگری فراهم میکند 5. در کل این رمان ها که معلوم نیست در چه دیاری اتفاق می افتد دختر رمان با دوست پسری که عاشق اوست رابطه نزدیکی دارد و دوست این پسر دختر رمان را به مانند خواهر خود دوست دارد و او را مورد حمایت سفت و سخت قرار می دهد و اجازه نمی دهد آب در دل این دختر تکان بخرد 6. و دگر هیچ یعنی دیگر چیزی به خاطر من نمی آید شما اگرچیزی فکر می کنید  گفته نشده  می توانید در نظرات بگویید  و اما نتیجه گیری  اصلی اینکه من فکر می کنم این رمان باعث میشوند که دخترها یی که این رمان ها را می خوانند در عالم واقعی هم تصورات رمان را در خیال خود بپرورانند  و باعث می شود زود عاشق شوند ولی چون عالم واقعی به مانند رمان نیست  حساب و کتابشان درست از آب در نمیاید البته  این نمونه ها کم هستند و خیلی از دختر ها به مانند من فقط خواننده هستند ولی به خودمان که نمی توانیم دروغ بگوییم خیلی هم بدمان نمی آید پسر رمان واقعی باشد  ( خدایش خودمم نفهمیدم چی گفتم شما فهمیدید  فکر کنم اثرات چهار شنبه سوریه)

خوش باشید و به آرزوهای خود برسید



برچسب‌ها: دست نوشته
+ تاریخ پنج شنبه 88/12/27ساعت 8:58 عصر نویسنده پارمیدا | نظر

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی‌دانست . روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد ، صدای ترانه‌ای را شنید .
به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا این‌قدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم ، تلاش می‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم ، ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم ، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست‌وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست‌وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است . پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست‌وزیر جواب داد : اگر می‌خواهید بدانید که گرو99 چیست ، باید کاری انجام دهید ، یک ک99 سکه‌ی طلا جلوی در خانه‌ی آشپز بگذارید ، به زودی خواهید فهمید که گرو99 چیست پادشاه بر اساس حرف‌های نخست‌وزیر فرمان داد یک کیسه با99 سکه‌ی طلا را جلوی در خانه‌ی آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه‌های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آن‌ها را شمرد .99? سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه‌ی دیگر کجاست ؟
شروع به جستجوی سکه‌ی صدم کرد . اتاق‌ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد . آشپز بسیار دل‌شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه‌ی طلا برساند.
آن شب تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند . او فقط تا حد توان کار می‌کرد . پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزیر پرسید
آن شب تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند . او فقط تا حد توان کار می‌کرد . پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزی پرسید نخست‌وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گرو99 درآمده است . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند ، آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیشتر به دست آورند ، می‌خواهند هر چه زودتر یک‌صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی‌ها و دردهای آن‌هاست . آن‌ها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می‌دهند و اعضای گروه99 نامیده می‌شوند
"موفقیت" بدست آوردن چیزی است که دوست داریم و "خوشبختی" دوست داشتن چیزی است که بدست آورده ایم



برچسب‌ها: روانشناسی
+ تاریخ پنج شنبه 88/12/13ساعت 1:15 عصر نویسنده پارمیدا | نظر


زندگی ما نمیتواند همیشه سرشار از شادی باشد امّا میتواند همیشه مالامال از عشق باشد!

 آن
که نتواند از دربچه  روحش به دنیا بنگرد، از زندگی لذت نخواهد برد و
واقعیت زندگی را آن گونه که هست درک نخواهد کرد. هر چه بیشتر برنامهریزی کنید، کمتر احتمال دارد که تجربه  استفاده از شانس نصیبتان گردد. بنابراین از تمام ظرفیتهای زندگی استفاده کنید.

دوست واقعی کسی است که دستان شما را میگیرد و بدین ترتیب قلب شما را لمس میکند.

هنگامی که ازدواج میکنیم نمی‌دانیم چه سرنوشتی در انتظارمان قرار دارد.

تا وقتی که با امواج در دریای زندگی برخورد میکنیم.

زندگی عبارت است از واقعیت بدون پاککن!

هیچ چیز در آینده، لحظاتی را که در گذشته از دست دادهاید، درست نخواهد کرد.

وقت‌تان را با کسی که به هنگام نیاز به کمک‌تان نمیشتابد تلف نکنید.

همیشه به طرف روشن زندگی نگاه کنید. اگر طرف روشنی وجود ندارد، صبر کنید تا آینده آن را روشن سازد.

برای آنچه در گذشته اتفاق افتاده گریه نکنید. بلکه از این که میتوانید از این لحظه لذت ببرید خوشحال باشید.

همیشه این کلمات یک دوست واقعی را به یاد داشته باشید که:

«به خاطر تو این کار را خواهم کرد»

طوری کار کنید که انگار به پول نیازی ندارید.

طوری عشق بورزید که انگار هیچکس قلب‌تان را جریحهدار نکرده است.

طوری برقصید که انگار هیچکس شما را نمیبیند.

طوری بخوانید که انگار هیچکس صدایتان را نمیشنوند.

طوری زندگی کنید که انگار زمین بهشت است.

غمگین نباش. قشنگترین چیزها وقتی برایت اتفاق میافتد که اصلاً انتظارش را نداری ...

و به یاد داشته باش: «هر چیزی که اتفاق میافتد، دلیلی دارد!»

 

 



برچسب‌ها: روانشناسی
+ تاریخ سه شنبه 88/10/22ساعت 8:38 صبح نویسنده پارمیدا | نظر